تبليغاتX
غزلی برای عشق !!

غزلی برای عشق !!




About Weblog


غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است كه گاه به شعر شبیه اند!

و گاه خود شعرند..

من مهدی رضازاده شاعر و نویسندۀ دهاتی زاده ای هستم که الان 25 ساله خارج از

کشور زندگی میکنم اما به ایران هم میام هرسال و این عزیزترین را دوست دارم.

ادعایی ندارم چون سوادی ندارم !! پس شعرام رو بخونید و راهنماییم

کنید اگر در وبلاگتان هم رک و پوست کنده نظر میدهم و اهل تعریف و تمیجید نیستم

خرده نگیرید و پای ادعای من نگذارید چون یاد گرفتم الکی از چیزی تعریف نکنم.

عاشق شعرم باهاش زندگی میکنم و همیشه سپاسگذارم از خدایی که زیباترین

را به شاعر داد تا بتواند شعر بگوید.

بخداوندی خودش قسم که برای من لذتی بالاتر از شعر نیست.

پروفايل نويسنده وبلاگ
Menu

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

Recent Posts

غریبانه 492

غریبانه 491
غریبانه 490
غریبانه 489
غریبانه 488
غریبانه 487
غریبانه 486

غریبانه 485

Archive

بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
آرشيو

Links

مشق شب
صدیقه اسلامی
معبد سکوت
کل عرفان
قالبهای نایت اسکین
شعرای طنز من
هرگز برنگشتم
کسب درآمد از انترنت
بانوی دریا
انجمن شاعران جوان
ساده مینویسم
نیلوفر
چشم بارانی
مهندس شاعر
مشق سپید
بی تو بودن کار من نیست
آویده
ساقی
من زاده تقدیر نا نوشته ام(فرناز ترانه سرا)
قالب بلاگفا

Rss



 

غریبانه 492

یکی از تن فروشد تا کند فرزندِ خود را سیر

یکی هم میفروشد نانِ فرزندش برای هرزه آغوشِ شبی دلگیر

یکی ریشش به تیغ و دیگری ریشش چنانِ تیغ می بُرّد! .

من اینجا شیخهایِ هرزه را بسیار می بینم

همانهایی که ذکری بر لب و تسبیح در دستان و گوش خلق می بُرّند.

بر منبر چنانِ شیر میغرُّند

و در پنهان ز نامشروع با احکامِ مشروعِ خداشان ،

مالِ بیت المال می دزدند.

من از مشروع و نامشروع ، شیخ و روسپی ، هرگز نمی رنجم

که تا بوده چنین بوده:

که نامردان ز نامردیِ خود بسیار آسوده !

و مردانِ جهان در پیشِ چشمِ خلق آلوده !!!

 

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط مهدی ............ |



 

غریبانه 492

امسال کمی رباعی ام غمگین است

آیینه ام از ندیدنت چرکین است

من عاشقِ عشق هستم و عاشقِ تو

معنایِ تمامِ زندگی ام این است

.

.

یکشب تو بیا که بوسه بازی بکنیم

دل را به هوای خویش راضی بکنیم

هروقت که ما گلایه از هم داریم:

باید که کلاهِ خویش قاضی بکنیم

.

.

تو تازه ترین ترانه ام میمانی

دلگرم ترین بهانه ام میمانی

دلتنگِ وطن ، مسافری هستم و تو

یک جاده بسویِ خانه ام میمانی

 

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط مهدی ............ |


 

غریبانه 491

تو هم انگار دل مستی که شاید من ،

به گورِ آرزوها قبر کردم عشقِ سوزانت .

عجب خوش باوری امّا:

فراموشت نخواهم کرد من هرگز ،

چه امیّدِ سرابی چون هزاران سال بعد از من:

به جانانی که جانِ جانِ جان را در رهِ جانان فدا کردند:

اگر افتد بقبرستان گذارِ تو.......

وگر دستت و یا حتّی غبارِ پایِ مشتاقت.....

نشیند بر تِرَکهای مزارِ من ،

به عشقِ آرزوهایِ درازِ خویش برمی خیزم و گویم:

فلانی باز دل مستم!

فلانی باز هم در یادِ تو هستم !

من آن دلدادۀ دیروز و امروزم

که فردا هم برای دیدنت مانندِ اول روز دل مستم.

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط مهدی ............ |


 

 غریبانه 490

بعد از اینها آفتابِ مهربانی میشوم

غنچۀ خوش ذوقِ بستانِ جوانی میشوم

نازنینم ، نازداران وام دارِ نازِ تو

مشتریِ نازِ تو با آن گرانی میشوم

بس که در لبهایِ تو غنچه شکوفا میشود

در لبت مشغولِ شغلِ باغبانی میشوم

عطرِ لیموهایِ تو در شعر پیچیده و من:

خالقِ تصویرِ نابِ آسِمانی میشوم

بوی پیچک میدهد موهایِ وحشی گونه ات

تا به مویت دست بردم ، جاودانی میشوم

تازگیها دارم از احساس می ریزم غزل

ای غزل یعنی که من عشقِ فلانی ! میشوم

دستهایت بویِ شالیزار دارد مثلِ من

در دلیجانِ غزلهای تو فانی میشوم

گرچه سبزم لیک از شوقِ لبِ سرخِ شما

در بلورِ لعلِ جامت ارغوانی میشوم

خوب و بدهای مرا دستِ فراموشی سپار

بعد از اینها آفتابِ مهربانی میشوم

 

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط مهدی ............ |


 

غریبانه 489

بر خندۀ من بیا و آهی بگذار!

هرطور شده مرا به چاهی بگذار!

رک و خودِمانی به شما میگویم:

ای عشق بیا سرم کلاهی بگذار!

.

.

لبخندِ شما ژوکوند یعنی شده است؟

موهایِ تو هم بِلوند یعنی شده است؟

از بس که لبانِ لاله بوسید لبت.....

قرمز که نه ، سرخِ تند یعنی شده است!

.

.

بانویِ دلم اگر تو لایق بودی

گر شاعرۀ همه دقایق بودی

بر پنجرۀ لبانِ سرخت سوگند:

مثلِ خودِ من همیشه عاشق بودی

.

.

از من همه جا حکایتِ باران است

هر قافیه ام روایتِ باران است

بستی چمدانِ رفتن و فهمیدی:

اشکی که خودش شکایتِ باران است

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط مهدی ............ |


 

 غریبانه 487

اینجا که منم طایفه ها رنگ به رنگند

مردانِ قبیله هم از جنسِ تفنگند

این ایل که از کوه تراشیده خودش را

زنهاش همه تک تکشات مثل پلنگند

اینجا که منم قافله ها سخت دلیرند

دزدانِ سرِ گردنه در بند و اسیرند

یکروز اگر از سفرِ عشق نگویند

یکجای بمانند و چو مرداب بمیرند

اینجا که منم حاصلِ پاییز بهار است

پاییز بهاری است که در حسرتِ یار است

هر ثانیه را با قلمِ عشق نویسند :

همرنگ خدا باش ، خدا چارۀ کار است

اینجا که منم ثانیه ها عشق پرستند

این عقربه و ساعتِ در طاقچه مستند

تا ثانیه ای پیش چه خوش بود دلِ من

افسوس که خوابِ منِ دیوانه شکستند!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 6:43 بعد از ظهر توسط مهدی ............ |


 

 غریبانه 48۷

از جمالِ آسمان مهتاب را دزدیده اند

لای لای .... امشب ز اصغر خواب را دزدیده اند

بیقرارِ کودکان و پاسپانِ خیمه ها

از دلِ زینب قرار و تاب را دزدیده اند

بال و پر دیگر نمیگیرد مگر عباسِ من؟

در کنارِ شط دو دستِ ناب را دزدیده اند

کربلا دشتِ سیاهِ عشق های بی نشان

از زمینش عشقهایِ ناب را دزدیده اند

این چه خاکی هست کاین نامردمان

دستِ حق در صحنۀ محراب را دزدیده اند

این غزل خشکید همراهِ سوارانِ بلا....

از گلویِ سیدِ ما آّب را دزدیده اند

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط مهدی ............ |


 

 غریبانه 48۶

شبی اندازۀ چشمت 


به قدر وسعتِ دریا 


دلم می خواهد از قابِ نگاهِ تو


بگیرم عکسهای نابی از سرفصلِ زیبایی


و روزی قدر رخسارت 


سند خواهم زدن بر نامِ خود ناز نگاهت را .


برای اینکه تو تنها نگارِ شوخِ من باشی....... 

فلان ساعت ......فلان تاریخ ....... فلان لحظه ! :

برای آخرین بارم 


ترا آغوش میگیرم و آنسان سخت بفشارم 


که روحت با وجودم درهم آمیزد! .


نمیدانم کدامین شب کدامین روز ........ کدامین ساعتِ عمرم.....

 
ولی اینقــــــــدر می دانم :


که پایان شب تاریک و ظلمانی 


سحر خواهد رسید و ........

عشق تنها ارمغان سادۀ من بهر چشمانِ تو خواهد بود .

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط مهدی ............ |



 

 غریبانه 485

خیلی وقت بود براتون مثنوی ننوشته بودم.اینهم یک مثنوی تقدیم به خوانندگانِ جان:

سلامی به گرمای احساستان

به لبخندِ سبزِ پر از یاستان

دلم هر کجا هست پابندتان

لبِ من فدایِ لبِ قندتــان !

غزل جان هنوزم کَما سابقم

اسیرم ، به بند شما عاشقم

شقایق وَشَم با دلی مستِ مست

دلی کز جمالِ تو شد بت پرست

هنوزم به عشقت نفس می کشم

چه آسوده جورِ قفس می کشم

تو خوش باش و من در غمت دلخوشم

به عشقِ تو دارم غزل می کشم

غزل های من ، مثنوی های من

دوبیتی ، رباعی و شعرای من

 فدای تو ای قندِ شعرم بخند

به گیسوی خود دستِ شعرم ببند

که دستانِ من یادِ باران کنند

تقاضایِ مهرِ بهاران کنند

 من از ابتدای سفر خسته ام

از این بغضِ پر دردسر خسته ام

به آیینه بودن بیا خو کنیم

ز آغوشِ هم نسترن بو کنیم

چه شبها که بیتو دو چشمم نخفت

شنیدم که پروانه با شمع گفت!

سفر واژۀ تلخِ نشکفتن است

سفر قصۀ دردِ ناگفتن است

سفر نالۀ برگ و پاییزِ زرد

سفر قصۀ درد و هجرانِ مرد

بحولِ خداوندِ عرشِ عظیم

بیا تا که ریشِ سفر بَرکنیم

 

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط مهدی ............ |


 

غریبانه 485

دوستان عیدتون مبارک:

( یاد آیدیِ نورانی بخیر، همیشه قبل از ایام عیدهای مذهبی بمن میگفتند که

شعرم آماده باشه ، هرکجا هست خدایا بسلامت دارش) این شعر رو دقیقۀ ۹۰ !

 نوشتم انشاالله به دلتون بشینه)

آدم به زمین ، زمین به آدم بخشید

حوّایِ طبیب را به دردم بخشید

می خواست / که نور پیدا بکنیم :

از چار طرف امام و خاتم بخشید

فردوس بهایِ وعدۀ آدم شد

وقتی که به ابلیس جهنم بخشید

 اوقات خوش و نگار وصل و لبخند..

تا قدر بدانیم / بما غم بخشید

باران شریف! رنگ خود ساخت که آن

بر گوشۀ چشمِ ما کمی نم بخشید

تابِ غمِ بنده اش نیاورد خدا ....

بر دردِ بشر دوا و مرهم بخشید

می خواست زمین پر از نور کند!

بر اهلِ زمین رسولِ اعظم بخشید

تا اینکه کند حجّتِ خود را اتمام :

آنوقت امیرِ مومنین به عالم بخشید

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 3:20 قبل از ظهر توسط مهدی ............ |


 

غریبانه 48۴

دیشب فیلم مهمان مامان میدیدم بازیگری که زیبا بازی میکرد رامین پرچمی بود گریم گرفت نتونستم کامل فیلم ببینم و نشستم این شعر رو برای این بازیگرِ زندانیِ در بند نوشتم. بازیگری که گویا هنوز هم زیر بارِ اعترافات سفارشی نرفته و هنوز در بند هست (خدایش یار باد) . کاش روزی برسه ما یاد بگیریم هیچکس را نباید بخاطر اینکه چیزی جز ما فکر میکنه زندان کنم.الهی آمین

سبزِ زندانی چطور است حالتان!؟

تویِ زنجیر است حالِ زارتان؟

در محیطی باز زندانی شدی؟

یا که دارد طول ها دیوارتان؟

حقِ زندانی براتان قایلند؟

یا یزدیدی هست زندانبانتان؟

فاش میسازید عقایدهای سبز

یا که پنهان می کنید اسرارتان؟

 مهربان اقرار می گیرند یا ....

سبز بودن گشته چوبِ دارِتان؟

پشتِ میله هست بر وفقِ مراد

یا گرِه افتاده اندر کارتان؟

هست آنجا یا حسین و میرحسین

یا که تکفیر است این افکارتان؟

هرکجا هستید در هر جبهه ای

دست مولا باد ، رامین یارتان

ای برادر ملّتی با جنبشش

روشنی بخشِ دلِ بیدارتان

.

.

بی تو اینجا هیچکس خرسند نیست

پایِ ما هم مثلِ تو جز بند نیست

اندکی صبر ای برادر تا سحر

میلۀ زندان دو روزی چند نیست

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 4:25 بعد از ظهر توسط مهدی ............ |


 

غریبانه 483

تو را بی هرچه داری دوست دارم

من این دل بی قراری دوست دارم

دو چشمانِ تو خوش صیدِ دلم کرد

من این بازِ شکاری دوست دارم

قفس انداختن جرمی است امّا :

خدایا من قناری دوست دارم

شب و بیداری و چشمانِ بی خواب

من این شب زنده داری دوست دارم

 حرامم باد بی تو شوقِ لبخند

غم و اندوه و زاری دوست دارم

تو یکبارم نگفتی دوستت  .....

ترا هشتاد باری !! دوست دارم

اگر قسمت نشد یارِ تو باشم

 ترا با هرکه داری دوست دارم

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط مهدی ............ |


 

غریبانه 482

من و سودایِ دلتنگی

تو و ناز و دلی سنگی

تو دیگر رفته ای این را یقینا عشق می داند

همیشه خاطرم مانده است و می ماند

به یادم هست گفتی که ترا از من نگاری تازه می راند

اگر چه شاعری تنها برای نازِ چشمانت هنوزم شعر می خواند

و شاید از سرِ دیوانگی در عشق می ماند

ولی ایمان بیاور هر که بگزینی ، مثالِ من کسی دیگر

عین و شین و قافِ عشق را هرگر نمی داند.

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط مهدی ............ |


 

چند رباعی با مهدی

غریبانه 481

انگار هزار و سیصد و سی سال است

سرسبزترین رباعیاتم کال است !

هر وقت قرارمان فلان ساعت بود

از بخت بدم ..... موبایلتان اشغال است!

.

.

شبها به دعا ، روز غمت می خوردم

اینگونه هوایِ عاشقی سر بردم

وقتی که لبانِ تشنه ام بوسیدی

من تازه به بودنِ خدا پی بردم !

.

.

یکبار بیا به عشقِ هم خو بکنیم

هرطور شده لبانِ هم بو بکنیم !

یک عمر گنه بس است حالا تو بیا

یک بوسه دهیم و کارِ نیکو بکنیم !

.

.

حیف است که دلتنگِ دقایق نشوید

در عشق کمی رنگِ شقایق نشوید

همسایۀ دیوار به دیوارِ دلم ، می دانی؟

در شانِ شما نیست که عاشق نشوید

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط مهدی ............ |


 

غریبانه 480

چند روز پیش به این بیت مولانا فکر میکردم:

دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر ... کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

ناخودآگاه خواستم چیزی برعکس مولانا بنویسم! این شعر رو نوشتم :

چراغی هست در دستم،

ز دیو و دَد ملول امّا :

پیِ آدم نمی گردم!

حَوایی تازه میجویم،

بغیر از این عروسکها ، مترسکها

زنانِ شهرِ من قربانیِ رنگند اما من :

زنی از جنسِ بی رنگی ،

مثالِ آفتاب و ماه می جویم!

که ذاتش در هم آویزد ،

بهار و شرمِ حوّا را

زنی نازکتر از احساسِ شاعرهایِ شهرآشوب .

حوایِ شهرِ من زیبایی اش مدیونِ آیینه !

ولی من جستجویِ یک زنی هستم،

که خود آیینه و زیبایی و زیبانشان باشد.

 

نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط مهدی ............ |


 

 غریبانه 479

سلام عزیزان دلم:

خوانندگان جان:

من بلاخره برگشتم.دلم برای همتوننننننننننننن خدایی تنگ شده.ممنون از نظرات زیباتون

برای دست گرمی یه غزل نوشتم  تقدیم به همه چشمهای زیبا..........

رازداران ، رازهامان در گلو بشکسته است

زهدهامان از ریا ، بی آبرو بشکسته است

ساغر و ساقی ، می و مستانگی افسانه شد

بی کلامِ عشق لبها در سبو بشکسته است

میلۀ زندان و ........ قلبِ کوچکِ گنجشکِ شهر

در هیاهویِ غمِ پروازِ او بشکسته است

بسکه بی احساس شاعر شعرهای نو سرود

حرمتِ خنیاگرِ آوازه گو بشکسته است.(خنیاگر=خواننده)

نرخِ شاعر سالها پیش از قلم افتاده ، هیچ

از چه نرخِ مادران قصه گو بشکسته است؟

من که جهلم را به سیب و یا به گندم داده ام

دیگر اینجا عقل و هوشم از چه رو بشکسته است؟

چشممان با پنجره یک قرن دلگیر است و قهر

بسکه دیدم یار عهدم با عدو بشکسته است

فالگیری فالِ شهرِ آرزوهایم گرفت

گفت:تندیسِ دلت با آرزو بشکسته است

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط مهدی ............ |



 

سلام دوستان عزیزم من هنوز ایرانم ببخشید اگر بروز نشئه وبلاگم. اگر کاری با

من داشتید با این شماره تماس بگیرید : ۰۹۱۷۴۰۸۰۴۱۹

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 1:47 بعد از ظهر توسط مهدی ............ |


 

غریبانه 478

حقـــیقت دارد آیا باز مستی؟

دوباره جانِ من شیشه بدستی؟

شنیدم تازگیــها عشق بازی

خداوندِ چه قومی می پرستی!؟

تو با دستی که شاید بوسه میکاشت

دهانم را ز بی مهری شکستی

پس از تو هیچ جا باران نیامد

بجز چشمی که رویش در ببستی

سفر نفرینِ صدها درد می بود

تو وقتی ساده عهدت میگُسستی

چه دیر از بی وفایی هات گفتی

چه زود اما تو در قلبم نشستی

به روی شیشه ی شعرم شدی آه

دریغ از آنکه جنس سنگ هستی

 

نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 2:42 قبل از ظهر توسط مهدی ............ |


 

 غریبانه 477

گَرَم یاد آوری یا نه / من از یادِ تو می کاهم!!!

خودت هم خوب می دانی / ترا دیگر نمی خواهم

به یاد آوَر چه شبهایی / که یادت کرد یادِ من

به یادم هست خندیدی به اشک و آه و دادِ من

شبَم رنگ غمت بود و دلم همرنگِ تنهایی

مرا بگذار و بگذر با حدیث عشق و رسوایی 

تو امّا با غرورِ نابهنگامت

بهارِ عشق را پاییزِ غم کردی

نگاری تازه بنمودی و عشقی تازه تر کردی

تمامِ شهر را از ماجرای من خبر کردی

سکوتم را جوابی تلخ دادی گریه هایم را هدر کردی

کنون باز آمدی تا باز من هم عاشقت باشم؟

نه من دیگر فریبِ چشمهایت را نخواهم خورد

به قبرستان تمامِ خاطراتِ کهنه خواهم برد

به این زیبایی و زشتی / بدین تلخی و شیرینی

چنین فریاد خواهم زد:

گرم یاد آوری یا نه / من از یادِ تو می کاهم!!

خودت هم خوب می دانی / ترا دیگر نمی خواهم

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 5:52 قبل از ظهر توسط مهدی ............ |


 

غریبانه 476

زندگی بادِ صبا بود نمیفهمیدم

امتحانی زِ خدا بود نمیفهمیدم

آدم و سیب و فریب و ملکوت ...

وسوسه کارِ حوا بود نمیفهمیدم!

قمریِ در قفس آزاد نشد ، گر میشد

مثلِ من مثلِ شما بود نمیفهمیدم

پشتِ هر پنجره سهراب دعاگو میشد

شعرِ نو نیز دعا بود نمیفهمیدم

خاطرم چایِ ملاقاتِ تو می خواست ولی:

جرمِ این شهر وفا بود نمیفهمیدم

غزل و مثنوی و هرچه رباعی گفتم

شهر ، بی ذوق و خطا بود نمیفهمیدم

خشکسالی / چه کسی پنجره را میشوید؟

این معما غم ما بود نمیفهمیدم

دست من سوی خداحافظی ات بالا رفت

چشمِ تو غرقِ عزا بود نمیفهمیدم

ای نفسهایِ تو هر لحظه ی جاری شدنم

عشق هم رفعِ بلا بود نمیفهمیدم

عاقبت عمر بسر می شود و می گویی:

غفلت و جهل خطا بود نمیفهمیدم

نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط مهدی ............ |


 

سلام خدمت خوانندگانِ جان وبلاگم:

اولا اینکه واقعا خوشحالم که دوستانی اینروزها سر به وبلاگ من میزنند که

اهل چه چه و به به نیستند و برای رفع تکلیف یک نظر نمی دهند و خوب

شعرم را میخوانند و نکات ضعفم را به من گوشزد میکنند جدا سپاسگزارم

بزرگواران.اما چند نکته:

دوستان در قسمت نظرات تقریبا نقدهای تکراری هست و بیشتر شما عزیزان

این نظر رو دارید که اولا من نوگرا نیستم و کمی قلمم قدیمی است و دنیای

معاصر واژه های نوتری می طلبد و......

باید در جواب شما عزیزان بگویم که: من همیشه سعی کرده ام که موضوعات

اشعارم تکراری نباشد یا حداقل اگر تکراری و مثلا موضوع عشق هست سعی

میکنم کشفی در آن باشد و تکرار ابیات بقول امروزی ها در و پیت! نباشد و

...... اما خب گاهی هم اشعار مولانا یا حافظ یا سعدی در ذهنم پرسه میزنند

که آن را به سبک خودم در شعر می آورم و نه تنها از این پرهیز نمیکنم بلکه

این تکرارِ مکررات را نیز دوست دارم. اما اینکه چقدر نو میگویم و امروزی ،

بنده عقیده دارم نو گفتن تا افسانه گفتن و قلمبه سلمبه شعر گفتن فرق دارد هرگز

سعی نکرده ام مانند شاعران نو یا سپید بنویسم و مثلا به آسمان بگویم چشم انداز

دور یا سقف عشق یا .....!! چون از این نوع نوشتن بدم می آید و هرگز دوست

ندارم و همیشه سعی میکنم خیلی ساده اما با کلمات پربار با خواننده رابطه برقرار کنم.

دوما اینکه هرگز فکر نمیکنم سیاست کارِ یک هنرمند نیست اگر آقایان می فرمایند

سیاست ما دیانت ماست پس چرا من بدون دینی که همان سیاست است ، قلم بزنم؟

پس بعضی از خوانندگان سعی در ارشاد من نداشته باشند شما آزادید هر رنگ

خواستید باشید و من هم با سبز خود می رویَم. حتی اگر شما برحق باشید بهشتِ

زوری پشیزی ارزش ندارد پس شما را بهشت خوش و ما را جهنم.

سوما اینکه : من دوست دارم به سبک غزل سراها پیش برم عزلسرایان قدیم و

معاصر کسانی مثل مهدی سهیلی معینی کرمانشاهی کارو فاضل نظری و........

هر جند برای نوگرایانی چون سهراب شاملو اخوان و....... احترام زیادی قایل هستم

اما هرگز آنها در نوشتنِ من جایی ندارند و مثل بیشتر دوستان آنها را پرستش

نمیکنم بلکه فوق العاده هم کارشان را نقد میکنم و بعضی از شعرهایشان اصلا به

دلم نمی نشیند هرچند شعرهای زیبایی هم دارند اما ناگفته نماند که از نوگرایان از

کسی مثل فریدون مشتری فوق العاده خوشم می آید چون نوشته هایش بوی شعر

می دهد و موسیقی دارد و ......بیشترشان هم وزن و ردیف و قافیه و ......

بهرحال فکر کردم اینها نقدهای شماست که بایدجوابگو باشم انشاالله که جوابهای

همه سوالهایتان گرفته باشید.........دوستدار شما مهدی رضازاده

نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 3:10 بعد از ظهر توسط مهدی ............ |


 

غریبانه 47۵

وقتی :که خدا به شکلِ مریم شده بود....!

جَدّ تو .... مقابلِ خدا خم شده بود....

وقتی وطنم ز سیب می گشت خراب !

ابلــیس به قصدِ گولِ آدم شده بود....

وقتی که خلیل با تبر بت بشِکَست

موسایِ شهیر عشقِ عالم شده بود...

وقتی که بشر جهالتش گل می کرد

احمد به حراء ... نبیِ خاتم شده بود...

وقتی نفسی به رازِ خلقت دادند

اینگونه بشر به درد مرهم شده بود...

من عاشقِ عشق بودم و عاشقِ تو

بیچاره دلم به درد مَحرم شده بود

از هق هقِ دیشب خودم فهمیدم

عهدِ من و تو چقدر محکم شده بود

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط مهدی ............ |


 

غریبانه 474

من که محتاجم به آغوشِ زنِ مستانه ای

جای مسجد خوشترم در گوشه ی میخانه ای

صادقم من ، شیخ امّا با ریایِ خویشتن

روز و شب برّید گوشِ مردمِ دیوانه ای

در هوس از بس به گوشِ خلق می خواند رَجز

قصه ی عشّاق پیشِ خلق چون افسانه ای

مستی ام پنهان چه سازم دیگر از داروغه ها؟

حاکمِ شرعِ شما مست است با جانانه ای

زانکه ظاهر ، باطن خود را یکی آراستم

می زدم مستی نمودم در پسِ شکرانه ای

زان مسلمانی که دارد بر لبش ذکرِ ریا

صد شرف دارد بر او هندویِ کف پیمانه ای

مدّعی در سایه ماند و ره به نورِ حق نبرد

عاقل آن باشد که داند خویش را دیوانه ای

عالمی را شاد می سازد به دستِ خویشتن

آنکه شمعی برفروزد در دلِ کاشانه ای

مهدیا ضایع مکن اوقات را با شیخِ دون

از ریاکاران بکن پرهیـــز گر فرزانه ای

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط مهدی ............ |


 

غریبانه 47۳

هنوز از آیه های مردمِ این شهر دلگیرم

تمامِ آیه ها تفسیر جهل است و ......

مُفَسّر دشمنِ افکارِ انسانی

من امّا با سرودِ لاله های گورهایِ راهِ آزادی

تمامِ پیکرِ شعرم به سوگِ سروهایِ سبزِ افتاده

به سوگِ رستمِ سهرابِ در چنگالِ مستکبر

به سوگِ هر ندایِ سبز و هر اشکان و هر ناصر

بدم می آید از این مردمِ با ظلم همخانه

بدم می آید از شهری که آبادی است ویرانه

بیا ای دل سفر بندیم و راه آن دِهی گیریم

که ده تا مَردِ آن ....

غیرت هزاران بیشتر از شهرِ ما دارند

بیا راهِ دهی گیریم:

که سربازانِ آن باتوم سرِ همشهریانِ خود نمی کوبند

به جرمِ یک تجمُّع ، گازِ اشک آور نمی ریزند

تجاوز از در و دیوارِ زندان هایِ مسلولش نمی ریزد

پلیسِ ضدِّ شورش بر دهانِ کس نمی کوبد

بسیجیهایِ آن حلقومِ دانشجو نمی برَّند

اگر هم بر علیهِ کدخدایِ دِه ، شعارِ مرگ سر دادی:

 ترا وابسته با شرک و نفاق و فتنه و بی دین نمی دانند

بیا راهِ سفر گیریم........ بیا راه سفر گیریم

که من بیزارم از جهلِ حقارتِ وارِ شهرِ خود

وطن هم غربت اندیشۀ تب دارِ من گشته

در آن سودا که هر تفسیر شرعی را

برایِ سود خود ، وارونه تعبیرش به ما گفتند

نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 9:1 بعد از ظهر توسط مهدی ............ |


 

غریبانه 472

تندیسِ ترا بر رخِ مهتاب کشیدم

من ماه شدم عکسِ تو بر آب کشیدم

غم بود و من و غصۀ نادیدنِ رویت

بر دیده ز هجرانِ تو سیلاب کشیدم

صد یاد از آنشب که ترا داشت دلِ من

دستی که به گیسویِ پر از تاب کشیدم

ساحل چه عجب جای خوشی بود ولیکن:

من بی تو دلِ خویش به غرقاب کشیدم

هر وقت هوایِ لبِ تو داشت دلِ من

در طعمِ لبت بوسۀ سیراب کشیدم

تا اینکه دلت درد نیاید به غم من.......

آسوده دو چشمانِ تو در خواب کشیدم

هرچند که دلدار تو نقّاش نبوده است

آنقدر تو خوبی که ترا ناب کشیدم

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط مهدی ............ |


 

غریبانه 471

تقدیم به زنان و دختران این سرزمین که از دو حال خارج نبودند یا اینکه اسیر کوچک

 بینی مردان شدند یا اینکه با خطای عده ای از همجنسانشان آنها نیز به زیر سوال رفتند

 و  آماجِ تهمت های ناروا شدند:

سایه ای بر سرِ خود مثلِ صنوبر دارم

زیرِ آن سایه به کف باده و ساغر دارم

بزمِ من زیرِ نگین حکمِ سلیمان دارد

ابر و باد و مه و خورشیدِ مُنَوَّر دارم

همسخن شبنم و گل ها همه در مجلسِ من

یارِ بی رنگ تر از آیِنه در بر دارم

خاک ، پاکیِ خودش را به دلم می بخشد

آسمان را همه در زیرِ دوتا پر دارم

من که خوشبخت ترین عاشقِ این طایفه ام

و خودم نیز همین فلسفه باور دارم

عشق را با همۀ خوب و بدش می بینم

من که نزدیک ترین خانه به دلبر دارم

و خدا نیز سرِ سفرۀ من نان می خورد!!

همه را گفتم و من حالتِ خوشتر دارم!

لذتی نیست در این بین از این بالاتر

که به سر سایۀ زیبایِ تو مادر دارم

هر چه دارم و ندارم به خداوندیِ او

همه را من ز دعایِ خوشِ مادر دارم

نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط مهدی ............ |


 

غریبانه 470

با خنجرِ انتقام و کینِ شتری

باید که تو خونِ عاشقت را بخوری!

وَالله دلم سخت حرامت باشد.....

با عشق اگر که نافِ من را نَبُری!

.

.

تعبیرِ غزل ، همیشه باران زده است

باران به دیارِ عشقبازان زده است

دیشب که دلم غزلسرایی می کرد:

گنجشک دلش به برف و بوران زده است

.

.

دیروز دلم هوایِ ذلت می کرد

فکرِ همۀ رجالِ دولت می کرد

هرکس که دم از حمایتِ ایران زد

حامی چپاول شد و غارت می کرد

.

.

ساحل نگرانِ قایقش بود ، نیود؟

درگیرِ غمِ دقایقش بود ، نیود؟

چشمش پرِ اشک .... امضایِ طلاق

او باز چه عاشقش بود ، نیود؟

.

.

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط مهدی ............ |


 

ممنون عزیزان مشکل حل شد مرسیییییییییی

غریبانه 46۹

سلام خوانندگانِ جان من چند روزه نمیتونم توی وبلاگهای شما نظر بدم نمیدونم چرا

صفحه نظر که باز میکنم کدی که باید وارد کنم نمیاد و نمیشه نظر فرستاد.

نمیدونید چرا اینطوریه؟

عاشق نشدی ......

ای آنکه به دردِ عاشقان مشتاقی:

خواهی تو نشانِ دلبرانِ یاغی

هر روز بمیری تو اگر صدها بار:

تا غربتِ من هزار و اندی باقی!!

.

.

باید بروم ز عشق تو سیر شوم

هرطور شده من از تو دلگیر شوم

در عشقِ تو کوچک شده ام میدانم

باید که بزرگ مثل یک شیر شوم!

.

.

با عشقِ خودت مرا تو مانوس بکن

این قلب یخِ مرا تو فانوس بکن

هروقت که در آیِنه خود را دیدی :

از جانبِ من لبانِ خود بوس بکن!

.

.

با زخمِ دلم ترانه ای ساخته ام

تا شهرِ دلت بُدُوی بُدُوی تاخته ام !

دیگر به قمارِ چشمِ تو حسی نیست

عمری است که در قمارِ تو باخته ام

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 0:36 قبل از ظهر توسط مهدی ............ |


 

غریبانه 46۸

وصیت میکنم چند بیت از این شعر را انتخاب کنند و روی سنگ قبرم بنویسند:

رویِ قبرم بنویسد که لیلا بودَه است!

قیس دلسوخته ای عاشقِ صحرا بودَه است( قیس = نام اصلی مجنون)

بنوسید که هر روز خودش را می کشت

مرگ در باورِ او مثل معمّا بودَه است

بنویسد که با اینهمه تنگیِ نفس

باز شعرِ نفسش شکلِ مسیحا بودَه است

بنوسید که شب / ماه رفیقش بوده !

مثلِ حوضی وسط خانه ی دنیا بودَه است!

بنویسد که میکرد به خورشید سلام

صبح ها وقت نمازش همه برپا بودَه است

بنویسید دلش فرصتِ پرواز نداشت

ورنه او مثل کبوتر دو پرش وا بودَه است

بنویسد که در اوج صداقت می گفت:

فقرها ساده ترین باعثِ فحشا بودَه است

بنویسد که همصحبتِ او بود غزل

غزلم پاکترین دردِ دلِ ما بودَه است

بنویسد که او معرفتِ دیدن داشت

اوستادِ نظر و صیدِ تماشا بودَه است

بنویسید که غم بر دلِ خود پاک نکرد

فکرِ این مردمِ از درد سراپا بودَه است

بنویسید که جنسِ پدرش آیینَه است

مادرش پاک ترین صحنه ی دریا بودَه است

بنویسید کسی قدر ندانست دلش

مثلِ شعرش همه ی عمر چه تنها بودَه است

بنویسید که شعرش همه ی عشقش بود

پیش چشمانِ غزل عاشق و رسوا بودَه است

بنویسید که پیشِ اَحَدی گریه نکرد

گریه هایش همه در باطنِ او جا بودَه است

بنویسید که او مرگِ برادر دیدَه است

آن برادر که دلش رنگِ ثریا بودَه است

بنویسید که او حسرتِ خواهر می خورد

در غمِ خواهرِ خود بغضِ دلش وا بودَه است

بنویسید سرانجامِ دلش ، عشق نبود

آه ، تنهاییِ او وسعتِ دنیا بودَه است

بنویسید کسی غصه ی من را نخورَد

شاعرِ شهرِ شما عاشقِ عقبا بودَه است

بنویسید برایِ دلِ خود شعر نگفت

شعر او آهِ دلِ آدم و حوّا بوده است

بنویسید غزل تا به غزل شعر سرود

غربت آیِنه ها را همه با شعر زدود

بنویسید ..................

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط مهدی ............ |


 

غریبانه 46۷

برای فکر کجِ مردمانِ......

در شهرِ شما کبوتری دزدیدند!

قمری به سرِ صنوبری دزدیدند!

باور نکنند مریمِ باکره را ........

یک پردۀ بِکرِ دختری دزدیدند!!

.

.

هرچند شعار مسخره ای هست ولی به رباعی گفتنش می ارزه.جهاد اقتصادی:

هرطور شده ، ز هم یادی بکنیم

بی غصه و غم بیا که شادی بکنیم

یک یار برایِ هر دوتامان کافیست

وَالله بیا جهادِ اقتصادی بکنیم !!!

.

.

برای بازی دادن عاشقان:

هر کس که رسید بنده را بازی داد

با عشوه به عشق رنگِ طنّازی داد

دزدِ دل من بود و به جرم دزدی

من را بگرفت و دستِ یک قاضی داد!!

.

.

برای دزدی ادبی:

دفترچۀ شاعرانه ام دزدیدی

احساسِ غزلسرانه ام دزدیدی

بردار و برو به اسم خود چاپ بکن

دیوانِ خوشِ ترانه ام دزدیدی

.

.

نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط مهدی ............ |